پرش به محتوا

نشونی

یادداشت هایی شاید بر نشان ها و بی نشان ها

هر کس برای نوشتنش دلیل دارد، البته هستند کسانی که بی هیچ دلیلی هم می نویسند،فکر کنم من بین این دو دسته باشم، بعضی وقت ها کاملن می دانم چرا می نویسم و بعضی وقت ها نمی دانم چرا باید بنویسم، انگار ناف ما را با این بین چیزها بودن بریده اند، در شهری بدنیا آمدم و بزرگ شدم که هنوز هم معلوم نیست جز کدام استان است، لهجه ام چیزی بین دو لهجه متفاوت است، مدرسه ایی که می رفتم به اعتقاد بعضی ها بهترین و به اعتقاد بعضی ها بدترین مدرسه شهر بود، دوستانم یا خیلی با مرام و کامل از آب در امدند و یا توزرد و نمونه مگسان گرد شیرنی( البته هیچ وقت شیرینی نبود که کسی بخواهد دورش بپلکد، ضرب المثل یا اصطلاح بهتری بلد نبودم)، خانه پارسالمان دو نفری به زور جا می شدیم و خانه امسال به زحمت گرم می شود، قصه ی نوشتنم هم چیزی بین نوشتن و ننوشتن است، هم می دانم چرا می نویسم هم نمی دانم چرا بنویسم!

وقتی هایی هم که می نویسم هم زمان با این دو احساس متانقض درگیرم، یک جاهایی انگشتهایم که هیچ دوستشان ندارم، خیلی روان و سریع پیام های مغزم را به صورت کلمات بر روی کاغذ می آورند و یک جاهایی باید مثل آن جناب شاعر عریان وسط حوض یخ بپرم تا مغزم اوامر لازم را به انگشتانم بدهد.

روزگاری دور فکر می کردم وقتی بزرگ شدم پزشک می شم و کلی برنامه داشتم واسه اینکه اول کی رو درمان کنم، تخصص و اینجور صحبت ها مطرح نبود، یه پزشک هر دردی رو می تونست درمان کنه! اینقدر به این خواسته و به لیست کسایی که باید درمان می شدن فکر کردم که جایی واسه فکر کردن به هیچ چیز دیگه ایی نبود، هر چند بعضی وقت ها چیز هایی هم می نوشتم ولی این فقط به این خاطر بود که ببینم می تونم چیزی مثل کتاب هایی که خونده بودم بنویسم و نه از سر علاقه.

بعد ها که یکی دو نفر از معدود چیزایی که می نوشتم خوششون اومد، بیشتر برای خوندن و نوشتن وقت می ذاشتم و چقدر خوب که این اتفاق افتاد، و چقدر امروز خوشحالم که این اتفاق افتاد، هر چند به خیلی از چیزهایی که می خواستم نرسیدم و هرچند خیلی از کارایی رو که می خواستم نکردم، ولی یه امید حداقلی برای کنار اومدن با بی حوصلگی و خستگی و روزمرگی پیدا کردم، و اینگونه شد که ما هم تصمیم کبری خود را گرفتیم.

  • دنباله
  • بالاترین
  • Digg
  • 100 درجه کلوب
  • دلیشز
  • فیس بوک
  • Google Bookmarks
  • فرند فید
  • تویتر

آبراهام لینکلن در سال ۱۸۴۶ به عضویت کنگره آمریکا در آمد.

جان فیتزجرالد کندی یک قرن بعد در ۱۹۴۶ به عضویت در کنگره آمریکا در آمد.

آبراهام لینکلن در ۱۸۶۰ رییس جمهور آمریکا شد.

جان فیتزجرالد کندی یک قرن بعد در ۱۹۶۰ رییس جمهور آمریکا شد.

آبراهام لینکلن برده داری را غیر قانونی اعلام کرد و جان فیتزجرالد کندی قوانین مدنی نوینی به سود سیاه پوستان وضع کرد.

همسران هر دوی آنها زمانی که در کاخ سفید زندگی می کردند پسر بچه شان را از دست دادند.

هر دوی آنها روز جمعه در حضور همسرانشان، در حالی که جمعیت برایشان کف می زدند از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفتند.

قاتلان هر دوی آنها به فاصله یک قرن به دنیا آمده بودند.(۱۸۳۹ و ۱۹۳۹ )

قاتل لینکلن در یک تئاتر به او شلیک کرد و سپس خود را در یک انباری پنهان کرد، و قاتل کندی از یک انباری به او شلیک کرد و سپس خود را در یک سینما پنهان کرد.

جانشینان لینکلن و کندی هر دو جانسون نام داشتند ( اندرو جانسون و لیندون جانسون ) و هر دو از حزب دموکرات جنوب آمریکا بودند و در فاصله یک قرن به دنیا آمده بودند ( ۱۸۰۸ و ۱۹۰۸ )، اندرو جانسون ده سال پس از لینکلن فوت کرد و لیندون جانسون نیز ده سال پس از کندی.

نام منشی کندی، لینکلن بود و نام منشی لینکلن کندی بود.

نام خانوادگی هر دوی آنها به انگلیسی هفت حرفی است و نام خانوادگی قاتلان هر دو سه بخشی است.

لینکلن:« سرانجام، این سالها نیستند که در زندگی ما اهمیت دارند یلکه زندگی ما در این سالها دارای اهمیت است.»

متن بالا پیش گفتار نمایشنامه ایی است از امیر رضا کوهستانی به نام تجربه های اخیر، که بر اساس اثری از نادیا راس و جکوب ورن نوشته شده است.

آیا واقعن همه چی از پیش تعیین شده و ما فقط اینجاییم که همه ی اون چیزهای مقرر رو تحقق ببخشیم؟ نمی دونم، راستش چیز های از این دست زیادن که یکی رو به این نتیجه برسونن که همه چیز از پیش تعیین شده، یه مدتی خیلی دلم می خاست دنبال کسی بگردم که واقعن بتونه پیش گویی کنه و از آینده بهم اطلاع بده، کسی رو پیدا نکردم، البته خوب شد که پیدا نکردم چون اصلن احتیاجی به این پیشگویی نیست و بدون اون هم داره زندگیم می گذره، در حال حاضر فکر می کنم حتی اگه همه چی هم از قبل مقرر شده باشه اصلن مهم نیست، مهم اینه که ما چه طوری این راه رو تمومش کنیم و به آخر برسونیم، یعنی در واقع مسیر و اینکه تو مسیر قراره چی باشه و چی پیش بیاد اصلن مهم نیست، مهم مقصده، اینجوری فکر کردن کمتر انسان رو آزار می ده که نمی تونه چیزی رو تغییر بده و موثر باشه، نمی دونم، شاید چند سال دیگه به کل نظرم عوض شه و در این باره جور دیگه ایی فک کنم.

  • دنباله
  • بالاترین
  • Digg
  • 100 درجه کلوب
  • دلیشز
  • فیس بوک
  • Google Bookmarks
  • فرند فید
  • تویتر

چرا باید یه جایی زندگی کنی که حس کنی قوانین اونجا داره بهت توهین می کنه؟ لابد می گید تو همچین جایی زندگی نمی کنیم، نمی شه، نمی تونید، مخصوصن اگه زن هستید، باز دوباره قضیه این لایحه فروپاشی خانواده داغه و این وسط در جواب ما زن ها که اصلن نمی خایم سیاسی با این قضیه برخورد بشه و می خایم کاملن انسانی با ما و هم نوعانمان برخورد کنن محکوم می شیم که شما می خاید سر راه دولت خدمت گذار سنگ بندازید و از این چرندیات.

متن کامل این لایحه رو می تونید از اینجا بخونید، جالبه به خدا من نمی دونم چرا باید آدم اولین چیزی رو که به ذهنش می رسه عملی کنه و اصلن به اینکه شاید برای حل مشکلات راه های دیگری هم باشه فکر نکنه؟ برای سهولت در ازدواج واقعن تنها راهی که وجود داره ازدواج مجدده؟ نه اینطور نیست این قضیه از این جا سرچشمه می گیره که ما کلن می خایم با تمام دنیا متفاوت باشیم و سعی داریم به همه القا کنیم که ما بلدیم برای تمام مشکلات بشری نسخه بپیچیم و رو تمام دردهامون یه کلاه شرعی بزاریم. آیا واقعن تنها راهی که برای کمک به یه زن تنها وجود داره ازداواج با اونه؟؟ انگار ما نمی خایم باور کنیم که خانه و خانواده حرمسرا نیست و نمی تونه باشه.

چیزی که بیشتر از همه تو این جریان آزار دهنده اس اینه که معلوم نیست در این تعریف از خانواده زن کجا قرار می گیره و اون حمایتی که مثلن قراره در حقش باشه چرا فقط در مورد مردها صحبت می کنه؟  پس اون مهر و محبتی که برای ازدواجه و حتی تو قران هم ازش صحبت شده چی می شه؟ آیا هر مردی فقط چون پول داره می تونه چندتا زنه دیگه بگیره و به تنها چیزیم که فکر نکنه خانواده و مهر و محبت و صمیمیت و وظایف پدر مادری باشه؟؟

پی نوشت:لازمه بگم که متنی که می خونید اصلن یک متن سیاسی نیست و از دوستان هم خاهش می کنم سیاسی برخورد نکنن .

  • دنباله
  • بالاترین
  • Digg
  • 100 درجه کلوب
  • دلیشز
  • فیس بوک
  • Google Bookmarks
  • فرند فید
  • تویتر

این آهنگ یه لالایی زیبا و دلنشین کردیه، لالایی یه مادر کرد برای پسر بچه اش.

شعر این آهنگ :

هیوا جان، گریه و زاری را تمام کن و صدای گریه ات را برای مادر بلند نکن.

چرا چشمان بی قرارم درمان گریه ناز تو نیست؟

پسرکم که تازه به این دنیا پا گذاشته ایی.

گریه تو هزاران درد دیگر به روح غمزده ام وارد می کند.

چرا این چنین در نیمه های شب بی امان گریه می کنی؟

کاش می دانستم چه رازی در پس این قطره هایی که از چشمانت سرازیر می شود نهان است.

ای غنچه ی تازه شکفته من، نمی گذارم که پزمرده شوی و مانند همان غنچه مواظبت خواهم ماند.

پسرکم چرا مانند کسی که محکوم به مرگ است گریه می کنی؟

که تو هنوز خالی از غم و غصه هستی و معنای درد را نمی دانی.

اگر مثل مادر غمزده ات هر لحظه زهر می چشیدی؟!

کاش زمانه کاری می کرد که باد گرد و غبار این زندگی را با خود می برد.

پسرکم بدان که حق تو این است که با ناله های روح پر دردت عرش را به لرزه در آوری .

و اشک های دل پر زخمت را به ستارگان آسمان بپاشی.

پس پسرکم، هم اکنون بی دلیل گریه نکن و غصه نخور.

کسی چه می داند که در پیشانی تو چه نوشته شده است.

پی نوشت: شاید من هم روزی مثل اوریانا فالاچی تصمیم گرفتم برای فرزند هرگز زاده نشده ام نامه ایی بنویسم، اگر این کار را کردم حتمن این موسیقی و این شعر را هم برایش کپی می کنم!

  • دنباله
  • بالاترین
  • Digg
  • 100 درجه کلوب
  • دلیشز
  • فیس بوک
  • Google Bookmarks
  • فرند فید
  • تویتر