هر کس برای نوشتنش دلیل دارد، البته هستند کسانی که بی هیچ دلیلی هم می نویسند،فکر کنم من بین این دو دسته باشم، بعضی وقت ها کاملن می دانم چرا می نویسم و بعضی وقت ها نمی دانم چرا باید بنویسم، انگار ناف ما را با این بین چیزها بودن بریده اند، در شهری بدنیا آمدم و بزرگ شدم که هنوز هم معلوم نیست جز کدام استان است، لهجه ام چیزی بین دو لهجه متفاوت است، مدرسه ایی که می رفتم به اعتقاد بعضی ها بهترین و به اعتقاد بعضی ها بدترین مدرسه شهر بود، دوستانم یا خیلی با مرام و کامل از آب در امدند و یا توزرد و نمونه مگسان گرد شیرنی( البته هیچ وقت شیرینی نبود که کسی بخواهد دورش بپلکد، ضرب المثل یا اصطلاح بهتری بلد نبودم)، خانه پارسالمان دو نفری به زور جا می شدیم و خانه امسال به زحمت گرم می شود، قصه ی نوشتنم هم چیزی بین نوشتن و ننوشتن است، هم می دانم چرا می نویسم هم نمی دانم چرا بنویسم!
وقتی هایی هم که می نویسم هم زمان با این دو احساس متانقض درگیرم، یک جاهایی انگشتهایم که هیچ دوستشان ندارم، خیلی روان و سریع پیام های مغزم را به صورت کلمات بر روی کاغذ می آورند و یک جاهایی باید مثل آن جناب شاعر عریان وسط حوض یخ بپرم تا مغزم اوامر لازم را به انگشتانم بدهد.
روزگاری دور فکر می کردم وقتی بزرگ شدم پزشک می شم و کلی برنامه داشتم واسه اینکه اول کی رو درمان کنم، تخصص و اینجور صحبت ها مطرح نبود، یه پزشک هر دردی رو می تونست درمان کنه! اینقدر به این خواسته و به لیست کسایی که باید درمان می شدن فکر کردم که جایی واسه فکر کردن به هیچ چیز دیگه ایی نبود، هر چند بعضی وقت ها چیز هایی هم می نوشتم ولی این فقط به این خاطر بود که ببینم می تونم چیزی مثل کتاب هایی که خونده بودم بنویسم و نه از سر علاقه.
بعد ها که یکی دو نفر از معدود چیزایی که می نوشتم خوششون اومد، بیشتر برای خوندن و نوشتن وقت می ذاشتم و چقدر خوب که این اتفاق افتاد، و چقدر امروز خوشحالم که این اتفاق افتاد، هر چند به خیلی از چیزهایی که می خواستم نرسیدم و هرچند خیلی از کارایی رو که می خواستم نکردم، ولی یه امید حداقلی برای کنار اومدن با بی حوصلگی و خستگی و روزمرگی پیدا کردم، و اینگونه شد که ما هم تصمیم کبری خود را گرفتیم.





